الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

215

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

* * * اى آن‌كه از بلور تراشيده شده ساختندش و از چوب تر پرداختندش گويا مرا با جسارت خويش از خود راندى ؛ آيا تو را آن توان هست كه از قلب من ، خود را برون آورى ؟ قريب به اين مضمون را يكى از شعراى بزرگ ، چنين گفته است : گر كشد خصم به زور از كف من دامن دوست * چه كند با كشش دل كه ميان من و اوست ؟ ! 498 - در اتلاف عمر گفتم : به عزم توبه نهم جام مِى ز كف * مطرب زد اين ترانه كه : مى نوش و لا تخف آيا بود كه صفّ نعالى به ما رسد * چون بر بساط وصل زنند اهل قرب صف ؟ بشناس قدر خويش ! كه پاكيزه‌تر ز تو * درّى نداد پرورش اين آبگون صدف عمر تو گنج و هر نفس از وى يكى گهر * گنجى چنين لطيف مكن رايگان تلف « جامى » چنين كه مىكشد از دل خدنگ آه * خواهد رسيد عاقبت الامر بر هدف ( جامى ) 499 - عطر تا عطر قالت أرى مسكة الليل اليهم غدت * كافورة غيرتها صبغة الزمن فقلت طيب بطيب و التبدل من * روايح الطيب امر غير ممتهن قالت صدقت و لكن ليس ذاك كذا * المسك للعرس و الكافور للكفن ( ناشناس ) * * * گفت : عطر مشك شبانگاهشان را ديدم كه زمانه به كافور بدل كرد ، گفتم : عطر به عطر ديگر تبديل شده و تغيير عطرها كارى معمول است ، گفت : آرى ، ليكن اين عطر ، آن عطر نيست ، چراكه مشك ، عطر عروسى و كافور ، عطر كفن است . 500 - رحيل مرگ لما رأيت البياض لاح و قد * دنا رحيلي ناديت و احزني